close
چت روم
داستان عاشقانه مسعود و سونیا ( قسمت اول )

داستان عاشقانه مسعود و سونیا ( قسمت اول )


http://up.no-love.ir/up/no1love/Pictures/1353058167.png

سلام این یه داستان جدیده که اقای مسعود برام فرستاده بود....خیلی جالبه ارزش خوندن داره واقعا..مرسی از مسعود..

سلام من مسعودم پسری که مقصر همه بدبختی هاش فقیر بودنشه چون تو یک خونواده فقیر بزرگ شدم پنجم ابتدایی بودم که پدرمو از دست


دادم دو برادر دارم و یه خواهر که من بزرگ همشونم وقتی که پدرمو از دست دادم

سلام این یه داستان جدیده که اقای مسعود برام فرستاده بود....خیلی جالبه ارزش خوندن داره واقعا..مرسی از مسعود..

سلام من مسعودم پسری که مقصر همه بدبختی هاش فقیر بودنشه چون تو یک خونواده فقیر بزرگ شدم پنجم ابتدایی بودم که پدرمو از


دست دادم دو برادر دارم و یه خواهر که من بزرگ همشونم وقتی که پدرمو از دست دادم


 من خیلی بچه بودم اما دیگه به نحوی باید نان اور خونه میشدم


بخاطر سن کوچکم مادرم اجازه نمیداد که من برم کار کنم واسه همین خودش میرفت و تو خونه ی مردم کار میکرد و خرجیمونو میداد اما


وقتیکهرسیدم به دوم راهنمایی بچه های مدرسه از اینکه مادرم توی خونه مردم کار می کنه مسخرم میکردن و این باعث شد که دیگه من


اجازه ندم مامانم بره خونه مردم و خودم برم کار کنم با اصرار های زیادمامانم قبول کرد من برم سر کار درسمو رها کردم و رفتم دنبال کار چند


هفته گذشت تا اینکه تو یه رستوران مشغول به کار شدم با حقوقی که میگرفتم خرج خونوادم رو میدادم خیلی خوشحال بودم چون دیگه مامانم


نمیرفت سرکار و خودم شده بودم نون آور خونه ۳سال گذشت یه روز رییسمون بهم گفت مسعود تو جوون هستی حیفه که بیسواد بار بیای برو


دنبال درست و هر وقت درس نداشتی بیا سر کار رییسمون مرد خیلی خوب و مهربونی بود منم گفتم چشم و از اون روز به بعد چسپیدم به


درس و هر وقت بیکار بودم میرفتم سرکار سوم دبیرستانو تموم کردم و دیگه باید برای کنکور میخوندم اما راستش من اون پسری نبودم که اهل


درس خوندن باشم تا اونجا رو هم به زور رفته بودم درسو رها کردم و دیگه هر روز میرفتم سرکار یه روز یه آقایی اومد گفت میخواد واسه


پسرش یه جشن کوچیک بگیره اونم تو رستوران رییسمون قبول کرد و قرار شد جمعه مراسم برگزار بشه ما هم از دو روز قبل خودمونو برای


مراسم اماده کرده بودیم چون نمیخواستیم مراسم ایراد داشته باشه روز جمعه فرا رسید


و مهموناشون یکی یکی میومدن توی مهمونا دختری بود که از وقتی که وارد شده بود توجه منو به خودش جلب کرده بود چون یه جوری نگام


میکرد که من خجالت میکشیدم نوبت رسید به پخش شیرینی و شیرینی هارو تو مهمونا پخش کردیم وقتی رسیدیم به میز اونا خیره شده بود


بهم و مستقیم تو چشام نگاه میکرد روم نشد نگاش کنم سرمو انداختم پایین و رفتم تو اشپزخانه خیلی تو فکر بودم که چرا همش به من نگاه


می کنه چند دقیقه که گذشت رییسمون اومد گفت یکی از خانوما یه وسیله تو ماشینش داره برو کمکش کن ببین میخواد اونو کجا ببره

 

 منم گفتم چشم رفتم بیرون رستوران اما هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم خواستم برگردم که یکی از ماشین ها بوق زد و با چراغش یه


چشمک زد رفتم سمت ماشین هوا تاریک بود توی ماشین زیاد معلوم نبود شیشه رو که داد پایین جا خوردم همون دختری بود که تو رستوران


همش نگام میکرد سرمو انداختم پایین گفتم لطفا بگین وسیلتون کجاست که من ببرمش اونم گفت وسیله ای ندارم من با خودت کار دارم گفتم


پس بفرمایین من عجله دارم گفت اینطوری نمیشه سوار شو بهت بگم گفتم معذرت من کار دارم باید برم خواستم برگردم


که با یه لحن دلنشینی گفت تورو خدا نرو یه لحظه سوار شو کارم که تموم شد بعد برو منم ناخوداگاه برگشتم خواستم سوار ماشینش بشم اما


مدل ماشینش اینقد بالا بود که باز کردن درش رو هم بلد نبودم خودش از داخل درو برام باز کرد سوار که شدم چند لحظه سکوت مطلق بود بعد


من گفتم بفرمایید من عجله دارم گفت اسمت چیه گفتم مسعود گفتم منم سونیا هستم


بعد سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت سرمو که برگردوندم دیدم داره گریه می کنه گفتم چرا گریه می کنی گفت چیزی نیس کاراش خیلی


برام عجیب بود گفتم شما از همون دقیقه ای که وارد رستوران شدین بدجور فکرمو مشغول کردین من هنوز نمی فهمم معنی اون نگاه های


شما چیه پرید تو حرفم و گفت حالا میخوام معنیشو بهت بگم گفتم میشنوم و دیگه چیزی نگفتم چند دقیقه که گذشت گفت راستش من از


همون لحظه ای که وارد رستوران شدم بهتون دلبستم زدم زیر خنده گفتم تو چطور تو چند ساعت اینقد عاشق شدی لیلی خانم


گفت مساله این نیس گفتم پس چیه گفت مساله اینه که من قبلا عاشق یه پسر بودم که چشماش خیلی شبیه چشمای تو هستش وقتی که


وارد رستوران شدم یه لحظه فک کردم خودشی حتی اونم اسمش مسعود بوود گفتم حالا چطوری فهمیدی اون نیستم گفت اخه اون یکم بلند


تر از تو بود گفتم فقط برای اینکه من شبیه عشقتون هستم عاشق من شدین در رو باز کردم که بیام پایین که با بغضی عجیب گفت نرو تو رو


خدا تنهام نذار اما من سرمو انداختم پایین و اومدم داخل رستوران حالم بدجور گرفته بود


سونیا هم دیگه نیومد تو رستوران و رفته بود خونه چند روز که گذشت یه روز ساعت ۱۰ صبح بود رسیدم دم در رستوران و قتی داخل شدم


سونیا هم اونجا بود و وقتی چشمش افتاد بهم اومد پیشم و سلام کرد منم جوابشو دادم گفتم کاری داشتین گفت کارمو بهت گفتم که منم


گفتم منم که جواب دادم گفت اما من جوابتو قبول ندارم بعدش گفت تو بیا من داستانمو بهت میگم اگه دلت برام سوخت دیگه تنهام نذار منم


گفتم چشم و رفتیم روی یکی از صندلی ها نشستیم شروع کرد به داستانشو گفتن اون میگفت چند سال پیش با پسری به اسم مسعود اشنا


شده و به حدی عاشق مسعود شده که اگه یه روز مسعود رو نمیدیده اون روز براش مثل جهنم بوده


و بعد از چند مدت مسعود تصمیم میگیره بره فرانسه و برگرده مراسم خواستگاری رو برگزار کنن اما مسعود وقتی رفته دیگه هیچ وقت


برنگشته و اونم هیچ خبری ازش نداره و از اون روز به بعد روزگارش سیاه شده و کارش شده گریه و به مرز خودکشی رسیده اما وقتی منو تو


رستوران دیده تصمیمش عوض شده یا به نحوی دوستش تصمیمشو عوض کرده سونیا بهم گفت اگه تو به من جواب رد بدی من تصمیمم رو


عوض نمیکنم و خود کشی می کنم


پایان قسمت اول



[ دوشنبه 09 دي 1392 ] [ 18:24 ] [ no-love.ir ]

مطالب مرتبط