close
چت روم
داستان عاشقانه مسعود و سونیا ( قسمت دوم )

داستان عاشقانه مسعود و سونیا ( قسمت دوم )


http://up.no-love.ir/up/no1love/Pictures/1353058167.png


منم با خودم فک کردم برای اینکه خودشو نکشه باهاش دوست میشم و سعی می کنم مسعود رو از ذهنش پاک کنم بهش گفتم باش من باهات

 دوست میشم خیلی خوشحال شد و گفت خیلی ازت ممنونم مسعود جان از اون روز به بعد سونیا هر روز میومد رستوران و با هم حرف میزدیم

 چند ماه گذشت تو این چند ماه بر خلاف میلم عاشق سونیا شده بودم اونم خیلی زیاد...

سونیا بهم گفته بود خونواده ثروتمندی داره ومنم جریان خونوادم وبهش گفته بودم یه روز سونیا بهم گفت بیا بریم خونمون رو بهت نشون بدم

گفتم من نمیام چون احساس حقارت میکردم

اما سونیا طوری نبود که ثروتش رو به رخم بکشه و این باعث شده بود که من بیشتر عاشقش بشم اما با اصرار های زیاد سونیا قبول کردم برم


و سوار ماشینش شدم و با هم رفتیم وقتی رسیدیم خیلی تعجب کردم فک نمیکردم بابای سونیا اینقد پولدار باشه


رفتیم داخل خونه خونشون خیلی بزرگ بود شاید۵ برابر خونه ما بود کسی خونه نبود گفت بشین برات


 قهوهبیارم منم رو مبل نشستم و اونم رفت دو فنجون قهوه آورد و اومد کنارم نشست قهمون رو که خوردیم با هم بلند شدیم که اتاق ها رو


ببینیم تموم اتاقاشو نشونم داد و آخر سر رفتیم سراغ اتاق خودش اتاق خیلی قشنگی داشت رو تختش نشستم و اونم اومد کنارم گفت


مسعود یه چیزی بگم گفتم جونم گفت دوست دارم خیلی زیاد اون حرفو بهم زده بود اما اون لحظه لحنش خیلی به دلم نشست

 

 من گفتم سونیا من دیرم شده باید برم اونم گفت باشه و منو رسوند دم رستوران از هم خداحافظی کردیم چند ماه گذشت و علاقه من دو


چندان شده بود و تصمیم گرفتم برم خواستگاریش قرارم گذاشته بودیم واسه چهارشنبه شب وقتی چهار شنبه شب رفتیم منزلشون باباش با


ما مثل گدا گشنه ها رفتار میکردو میگفت من حتی جنازه دخترم رو هم روی شونه تو نمیذارم چه برسه به اینکه اجازه بدم با تو ازدواج کنه


تو برو با هم وزن خودت ازدواج کن هر وقت پولدار شدی مثل من اون وقت بیا خواستگاری بلند شدیم اومدیم خونه اما علاقه من به سونیا به


حدی بود که چند بار دیگه هم رفتیم تو اون مدت کار منو سونیا شده بود گریه یه روز باباش بهم زنگ زد گفت اگه سونیا رو میخوای بیا اداره تا با


هم بریم محضر تعجب کردم گفتم چطوری راضی شدین گفت با سمج بودنت الانم سونیا میاد اداره تو هم بیا


خیلی خوشحال شدم انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم چشم الان خودمو میرسونم فورا رفتم بیرون و یه ماشین گرفتم و رفتم سمت اداره


وقتی رسیدم سونیا دم در بود اونم خیلی خوشحال بود وقتی رفتیم داخل وارداتاق پدرش شدیم وقتی وارد شدیم چندتا آدم قوی و هیکلی

داخل بودن که وقتی پدر سونیا بهشون اشاره کرد اومدن سراغم و تا میخوردم کتکم زدن و و سرم و دست زیر لگد هاشون شکست


 سونیا داشت گریه میکرد و از پدرش التماس میکرد که منو رها کنن که پدرش هم بهشون گفت ولم کنن تمام تنم خونین شده بودم


سونیا اومد و داشت گریه میکرد که پدرش اومد دستشو گرفت و بلندش کرد و یه سیلی محکم خابوند زیر گوشش و منم بلند شدم تو روم نگاه


کرد و گفت اگه یکبار دیگه طرف سونیا ببینمت جنازه ات رو میفرستم خونتون حالا برو گم شو صورتمو برگردوندم سمت سونیا جای انگشتان


باباش افتاده بود حرصم در اومده بود تا جایی که تونستم خابوندم زیر گوش پدرش و گفتم اون عشق منه اگه دست بهش بزنی چه بسا تو افقی


بشی نه من و از اتاق اومدم بیرون رفتم یه ماشین گرفتم و رفتم بیمارستان دستمو گچ گرفتم و سرمم بانداژ کردن اومدم خونه وقتی در رو باز


کردم سونیا تو حیاط بود چشاش پف کرده بود اینقد گریه کرده بود تا منو دید اومد پیشم گفت دردت به سرم حالت خوبه


 داشت گریه میکرد گفتم تا وقتی که تو گریه کنی نه گفت باش من گریه نمی کنم دستت چطوره گفتم چیزی نیس منو سونیا نزدیک یک ماه


کارمون شده بود پدر سونیا فهمیده بود منو سونیا دوباره با هم رابطه داریم رفته بود از من به جرم مزاحمت برای دخترش شکایت کرد و منو


۲ماه انداخت زندان الان چند هفته بود که من از زندان مرخص شدم اما من هنوز عاشق سونیا بودم  و تا جون دارم پاش بودم نمیدونم من چه


گناهی کردم که باید تاوان فقیر بودنمو میخوردم عاشق دختری شدم که پدرش فقط ادمای پولدارو قبول داره به نظر شما تو یه زندگی عشق


مهمه یا پول نمیدونم من کجای این زندگی کوفتی رو اشتباه کردم


خلاصه چند وقتی گذشت و باز هم منو سونیا باهم در رابطه بودیم


پدر سونیا هرکار کرد که نظر من و سونیا را برگردونه..چخ با حرف چه با تهدید ...اما هیچ راهی چاره ساز نبود


محدودیت های برای سونیا گذاشته شد و مارو زیر نظر داشت هرجا مارو باهم میدید فورا ادماشو میفرستاد تا منو کتک بزنن


گاهی وقتا تو دلم میگفتم باید فکر سونیارو از سرم بیرون کنم..اما نمیتونستم..سونیا از جنس پدرش نبود...تا حدود ۲ سال گذشت و عشق ما


بیشتر و بیشتر شد...پدر سونیا هم نتواست دختر دردانه اش را منصرف کند..و به این شرط قبول کرد که سونیا دیگر دختر من نیست


مادر من هم از انتخابم ناراضی بود که این دختر وصله تن ما نیست ..او توقعاتی دارد که امثال ما نمیتوانیم کمی از ان توقعات را براورده کنیم


..الان گرم عاشقی هستید اما زندگی شوخی بردار نیست..


و اینبار من بودم که گفتم نه..سونیا را عاشقانه دوست دارم و برایش هرکار میکنم..


خلاصه من و سونیا در یک مراسم خیلی ساده توی محضر عقد کردیم.با نارضایتی مادرم و پدر سونیا..ان لحظه از خدا خواستم که کمکم کند تا


بتوانم درکنار سونیا خوشبخت باشم


من و سونیا رسما زن و شوهر شدیم الان بعد از گذشت  ۳ سال از خداوند بخاطر قرار دادن سونیا بر سر راهم خیلی ممنونم...چون نه تنها در


برابر نداری و فقر من صبوری کرده . بلکه یاری رس من هم بوده و هست و شکر خدا وضع ما روز به روز دارد بهتر میشود و الان من صاحب یک


رستوران کوچک هستم و زندگی خیلی شیرینی درکنار سونیا دارم..و هرگز بخاطر عاشق شدنم پشیمون نیستم...فقط ای کاش پدر سونیا هم


روزی مارا ببخشه...تا کدورتی بین ما نباشه



به امید موفقیت شما دوستان

 



[ دوشنبه 09 دي 1392 ] [ 21:26 ] [ no-love.ir ]

مطالب مرتبط