close
چت روم
رمان

یه روز خوب

http://images.persianblog.ir/388164_Ims20f0m.JPG

یه روز خوب ... باز هم همان کافه ی همیشه
روی همان صندلی ... پشت همان میز
نشسته بودم
باز هم مثل همیشه دو تا قهوه سفارش دادم
یکی برای خودم و دیگری برای ...
هر روز صندلی تو خالی می ماند
داشتم به همان صندلی خالی نگاه میکردم به نبودنت
و به اینکه برای همیشه باید تنها به این کافه بیایم
یادم نیست که تو همیشه قهوه ات را تلخ میخوردی
اما من چی ؟ واقعا یادم نیست ... قهوه ی تلخ دوست داشتم
یا قهوه ی شیرین؟!
گوش کن ...
مرد کافه چی دوباره همان آهنگ مورد علاقه ی ما را گذاشته
چشمهایم را می بندم و با آهنگ زمزمه میکنم
تو هم قهوه ات را میخوری
قهوه ای که سرد شده ...
اما امروز از همان اول دلم روشن بود که تو ناامیدم نمی کنی
امروز با تمام روزهای دیگر فرق داشت
جای تو خالی نبود
یک نفر شبیه تو روبرویم نشسته و با من حرف می زند
مدام از عشق میگوید و من دیگر مثل آن
روزها ... عاشق ... نمی شوم !




ادامه مطلب ...
[ پنجشنبه 29 مرداد 1394 ] [ 21:0 ] [ no-love.ir ]

داستان کوتاه 23



دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :




ادامه مطلب ...
[ شنبه 08 شهريور 1393 ] [ 21:1 ] [ no-love.ir ]

داستان عاشقانه مسعود و سونیا ( قسمت دوم )


http://up.no-love.ir/up/no1love/Pictures/1353058167.png


منم با خودم فک کردم برای اینکه خودشو نکشه باهاش دوست میشم و سعی می کنم مسعود رو از ذهنش پاک کنم بهش گفتم باش من باهات

 دوست میشم خیلی خوشحال شد و گفت خیلی ازت ممنونم مسعود جان از اون روز به بعد سونیا هر روز میومد رستوران و با هم حرف میزدیم

 چند ماه گذشت تو این چند ماه بر خلاف میلم عاشق سونیا شده بودم اونم خیلی زیاد...




ادامه مطلب ...
[ دوشنبه 09 دي 1392 ] [ 21:26 ] [ no-love.ir ]